رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

نفس مامان و بابا

هفده ماهگی

جــــــــــان مادر ، امید قلب و دل من بی همتای من ١٧ ماهه شدی ! بزرگ شدی ، آقا شدی ... انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای ١٦ ماهگی ات نوشتم . چقدر زود یک ماه گذشت . امروز١٧ ماهه شدی ... یک پسر 1 سال و ٥ ماهه ، و باز یک ٢٨ دیگر و من ... که من یک عمر روز ٢٨ام برایم بهترین روز زندگی است روزی برای تو برای من مادر   پسرکم ؛ نمی دانی این روزها ، چقدر بیشتر دوستت دارم . چقدر بیشتر برایت می میرم . ممنونم که هستی .   ...
28 بهمن 1391

به بهانه ی سومین سالگرد ازدواج من و بابایی

این اولین مطلبی که راجع به سالگرد ازدواج من و بابایی تو وبلاگت مینویسم برای پدر بی نظیرت: مرد بی همتای من ! عشقمان ٣ ساله شد . ٣ سال است که آغوش ات ، امن ترین آغوش دنیاست برای من . و دست هایت گرم ترین ... مثل همیشه کلمات کم میاورند در برابر این همه خوبی تـــــو ... هیـــــچ ندارم که بگم ... فقط ! برای همه ی مهربانی هایت ، همه ی گذشت هایت ، همه ی مـــرد بودن ات ، همه ی عاشقانه هایت ، به خود میبالم و ممنون ات هستم . من ! خوشبخت ترین بانوی جهانم با تـو . دوستت دارم ، مرد مهربان من .   + بابت هدیه ات ، ممنونم . خیلی خوشم اومد ...
27 بهمن 1391

غم و شادی

سلام عزیزکم. چند وقت نتونستم بیام برات بنویسم. مامانی 6 بهمن خاله عاطی از امریکا اومد پیش ما. خیلی خوشحال شدیم از دیدنش. دلمون کلی براش تنگ شده بود . کلی هم خوش به حال شما شد. خاله عاطی هم کلی با شما بازی کرد. 3 شنبه هم 10 بهمن خاله نیر و نگار دوست شما آرشا همه اومده بودن خونه ی ما. تو هم کلی با آرشا بازی کردی تا جمعه. اما اینو بگم که همه ی اونا یه سرما خوردگی سخت گرفته بودن. جمعه ظهر آب گوشت پر و پیمون خوردی خوابیدی، عصر که بیدار شدی یهو هر چی خورده بودی و بالا آوردی. خیلی حالت بد شد. تمام تنت میلرزید. منم یهو خیلی ترسیدم. بردمت حموم. دوباره سر شام بالا آوردی. ظفلی خاله نیر هم برای راه افتاد آرشا شام کباب مهمون کرده بود. تو که ای...
17 بهمن 1391
1